این مطلب ۴۲۱ بار خوانده شده

خاطراتی از همسر شهید سید مجتبی علمدار

آقا آمد و پرونده من را امضاء کرد. گفت: تو باید بیایی. دیگر بس است توی این دنیا ماندن. من دیگر رفتنی هستم.
نسخه مناسب چاپ

انگشتر گمشده

ایشان انگشتری داشتند که خیلی برایش عزیز بود. می گفت این انگشتر را یکی از دوستانش موقع شهادت از دست خود در آورده و دست ایشان کرده و در همان لحظه شهید شده است.

 

ایشان وقتی به آبادان برای مأموریت می رود، این انگشتر را بالای طاقچه حمام جا می گذرد و دربازگشت به ساری یادش می افتد که انگشتر بالای طاقچة حمام جا مانده است. وقتی آمد خیلی ناراحت بود. گفتم: آقا چرا اینقدر دلگیری؟ گفت: وا.. انگشترِ بهترین عزیزم را در آبادان جا گذاشتم، اگر بیفتد و گم شود واقعاً سنگین تمام می شود.گفت: بیا امشب دوتایی زیارت عاشورا و دعای توسل بخوانیم شاید این انگشتر گم نشود یا از آن بالا نیفتد.

جالب اینجا بود که ما زیارت عاشورا را خواندیم و راز و نیازکردیم و خوابیدیم. صبح که بلند شدیم دیدیم انگشتر روی مفاتیج الجنان است. اصلاً باورمان نمی شد همان انگشتری که در آبادان توی حمام جا گذاشته بود روی مفاتیج الجنان بالای سرما باشد .

عنایت امام زمان (عج)

سیّد همیشه «یا زهرا(س)» می گفت. البته عنایاتی هم نصیب ما می شد. مثلاً دو سه بار اتفاق افتاد که بی پول شدیم. آنچنان توان مالی نداشتیم. یکبار می خواستم دانشگاه بروم اما کرایه نداشتم. ۵ تا یک تومانی بیشتر توی جیبم نبود. توی جیب ایشان هم پول نبود. وقتی به اتاق دیگر رفتم دیدم اسکناسهای هزاری زیر طاقچه مان است. تعجب کردم، گفتم: آقا ما که یک ۵ تومانی هم نداشتیم این هزاریها از کجا آمد. گفت: این لطف آقا امام زمان (عج) است. تا من زنده هستم به کسی نگو.

ایام عجیب

همیشه اول تا یازدهم دی ماه مریض بود. خیلی عجیب بود. می گفت وقتی که شیمیایی شدم همین اوایل دی ماه بود و عجیب تر اینکه ۱۱ دی ماه هم روز تولد و هم روز شهادتش بود. در دی ماه ازدواج کردیم و دخترمان (زهرا) هم ۸ دی ماه بدنیا آمد.

لحظات آخر

… یکی دوبار که درباره شهادت حرف می زد می گفت: من ۵ سال الی ۵ سال و نیم با شما هستم و بعد می روم. که اتفاقاً همینطور هم شد. دفعة آخری که مریض شده بود، اتفاقاً از دعای توسل برگشته بود. دیدم حال عجیبی دارد. او که هیچوقت شوخی نمی کرد آن شب شنگول بود. تعجب کردم، گفتم: آقا! امشب شنگولی؟! چه خبر است؟

گفت: خودم هم نمی دانم ولی احساس عجیبی دارم. حرفهایی می زد که انگار می دانست می خواهد برود. می گفت: آقا امضاء کرد. آقا امضاء کرد. داریم می رویم. نزدیک صبح، دیدم خیلی تب دارد .

می خواستم مرخصی بگیریم که او قبول نکرد. گفت: تو برو، دوستم می آید و مرا به دکتر می برد. به دوستش هم گفته بود: « قبل از اینکه به بیمارستان بروم بگذار بروم حمام. می خواهم غسل شهادت بکنم. آقا آمد و پرونده من را امضاء کرد. گفت: تو باید بیایی. دیگر بس است توی این دنیا ماندن. من دیگر رفتنی هستم. » غسل شهادت را انجام داد و رفت بیمارستان.

هم اتاقیهایش دربارة نحوة شهادتش می گفتند: لحظه اذان که شد، بعد از یک هفته بیهوشی کامل، بلند شد و همه را نگاه کرد و شهادتین را گفت و گفت: خداحافظ و شهید شد …

 

همسر شهيد علمدار: صداي شهيد، مرا براي نماز صبح بيدار مي كند

«در تمام لحظه هاي زندگي وجود شهيد علمدار را احساس مي كنم و چند وقتي است كه با صداي نفس اش براي نماز صبح بيدار مي شوم.»

«سيده فاطمه موسوي»، همسر جانباز شهيد سيدمجتبي علمدار و دخترش زهرا در گفتگوي ويژه اي با خبرنگار نويد شاهد، ناگفته هاي زندگي خود را در نبود پدر بازگو كردند.

 

همسر شهيد علمدار درباره خصوصيات اخلاقي اين شهيد گفت: ««در تمام لحظه هاي زندگي وجود شهيد علمدار را احساس مي كنم و چند وقتي است كه با صداي نفس اش براي نماز صبح بيدار مي شوم. مهربان و خيلي مومن بود و هميشه حق را مي گفت. پاسدار حق بود و هميشه اولويت را به كارهاي فرهنگي مي دادو بعد از جنگ گفته بود كه ۵ سال بيشتر در دنيا زنده نيست و اين حرفش به حقيقت پيوست.»

وي با بيان اينكه دوست داشت در تصميم گيري ها، نظر شوهرش اولويت داشته باشد، اظهار داشت: «واقعاً به «مجتبي» ايمان داشتم و مي دانستم دستورات اسلام را مي گويد و براي همين حتي در نامگذاري اسم دخترم كه «زهرا»را پيشنهاد داد، بسيار خوشحال شدم.» « زهرا عملدار »، دختر شهيد كه دوم دبيرستان است، درباره وجود پدر در زندگي اش، تفسير خاص خود را دارد: «من همه نمره هاي خوبي كه در درس هايم مي گيرم، مديون پدرم هستم. چرا كه سايه او در همه جاي زندگيم است و چه در غم ها و چه در شادي ها، وجودش را احساس مي كنم و به خصوص وقتي بيشتر تنها مي شوم و يا از چيزي ناراحتم، باهاش صحبت مي كنم و مي گويم اگر تو بودي الان اينطوري نمي شد؛اما بابا هم نگاه معناداري مي كند و خجالت زده با خودم مي گويم: زهرا چرا اين حرف را زدي؟»

 

دختر شهيدعلمدار افزود: وقتي كه واقعاً احساس نبود بابا را مي كنم، سر مزارش مي روم هر چند خاطره اي از او ندارم و اين مسئله مرا ناراحت مي كند؛ اما بيشتر وقت ها با او صحبت مي كنم، گريه مي كنم، سرش داد مي زنم و ... زهرا بغضش را مي خورد و ادامه مي دهد: دختر شهيد علمدار بودن، سبز رنگ است و هر وقت مي خندد، مطمئن مي شوم از من راضي است.» زهرا از آرزوهايش هم حرف زد و گفت: «خوابش را ديدم و مي گفت كه بايد دكتر شوم و حتي برايم تعيين مي كرد كه بايد متخصص قلب و مغز باشم و از كساني هم كه فقيرند نبايد پول بگيري و در آخر، وقتي منم با بابا صحبت مي كنم، از او مي خواهم من را آدم كند.»

دیدگاه ها

  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید در وب منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.